|
سلام
یه دوست عزیز به من لطف کردن و اجازه دادن که من مطالب خودمو تو وب اونا بگنجونم اگه دوست داشتید به ک.ک یه سری بزنید ممنون خنداندن مردم خیلی مشکل خدائی مخصوصا" ایرانی جماعت تو این اوضاع احوال اگه کسی جواب سلامم بده ازمون رسید می خواد اگه بخوای نفس بکشی باید اول عوارض بدی حالا ........ اگه بتونی حتی یه لبخند رو لب کسی بنشونی کار ثوابی کردی مثل این میمونه که وقتی یه ماشین خفه میکند هلش میدن روشن میشه آدم ها هم وقتی خفه می کنن با دو تا لطیفه میتونی حالشونو جا بیاری تشبیه رو باش البته مد نظر باشه که جالب باشه نه مثل ما من که نیاز غریق نجات داره انسان اگر نخندد خفه میشه نظر شما چیه....؟ شتر مرغ ! معلم - پرویز بگو ببینم .شتر مرغ چطور تولید مثل میکنه ! پرویز- آقا تخم شتر رو میزارن زیر مرغ میشه شتر مرغ
مردم آزار اولی- آقا ساعت چنده ؟ دومی- هفده دقیقه مونده تا چهل و سه دقیقه داشته باشیم به ساعت هفت و سی و چهاردقیقه و شش ثانیه به وقت گرو نیویچ
امتحان گویندگی اولی- تو امتحان گویندگی تلویزیون که شرکت کردی قبول شدی ؟ دومی- نه....نه....با...با.....بابا...او....اونجا پا پا پارتی بازیه !
خنداندن مردم خیلی مشکل است مخصوصا" ایرانی جماعت حالا دلایلش باشه برا بعد هر کس میوه ی ممنوعه رو نبینه و شکرانه رو به جا نیاره میره تو اغماء بعدش هم یک وجب خاک نه گلم
به نام خدای سخن سپاس و ستایش خدای را که انسان را بیا فرید و وی را در زمره ی کائنات در مرتبه ی برین قرار داد دنیا چه رنگیه ؟ ترکیب رنگاش چیه ؟ چرا بعضی ها ستون خونه ها ی خود شونو رو آب بنا میکنند منظورم ونیز اون وقت بعضی از ما ستون خونه هامونو رو خاک یا بهتره بگم تو دل کویر البته از قلم نیفته که افکارمونم بوی خاک رو میده چرا بعضی ها چشما شون به کاخ سفیده یا وقتی میرن نیاورون اون همه چیزه ضایع میبینن یه نگاه محض دل خودشون به خانه ی خمین نمی زنن الان حتما" با خودت میگی احمق اصلا" خودت یه نگاه کردی ! خوب آره از جعبه ی جادویی که دیدم یه نفر بود که میفهمید مردم چی می خوان تو دل این مردم چی میگذره که اونم رفت..... ما موندیم ما که نسل سومیم فکر می کنیم دورو بربون همش ستم و بی عدالتی است از تو می پرسم که چشماتو بستی و وقتی با هم سن و سالات می شینی صحبت محفلتون فقط شده زیر حرف بردن این دولت و دولت مردانش برا یه لحظه هم که شده می تونی خودتو جای اون جونو 16 ساله بزاری که ترک آغوش گرم خانوادش کرد و تو خاک و خون غرق بشه محاله حتی فکرشو کرده باشی یادت باشه تو مدیونی , مدیونی به اونایی که رفتن تا تو بمونی
حالا تو بگو دنیا چه رنگیه ؟ هنگامی که کشتی می خواهد غرق شود هوا پیمائی نزدیک است سقوط کند مسا فران و سر نشینان آن درک میکنند مرگ نزدیک است و بدنبا ل آن فریاد شان بلند است کمک کنید ! بفر یادمان برسید.
درست مثل چند مدت پیش زمانی که داشتم از نردبون زندگی بالا می رفتم چشمامو بسته بودم اما ریششو پیدا نمی کنم یا شایدم نمی خوام .... که بفهمم چرا؟.......... درست همون لحظه ای که می خواستم قدم بعدی رو بر دارم یه پله بالا تر برم سقوط کردم
برای این که شیفته و دل سو خته ی او بودم برای این که در اندیشه ی او بودم برای این که جهل و نا آگاهی خودم رو زمینه ی این بد بختی و سقوط میدونم
یادش بخیر چه هیجانی داشتم هر وقت می خواستم برم خونه پدر بزرگ حلقه می زدیم دور کرسی کنار بابا بزرگ میشستیم تو شبای بلند زمستون برامون داستان رستم و سهراب رو می خوند یادمه هر وقت که می خواست لحظه ی جدا شدن سهراب رو از رستم بگه اشک از چشماش همه سرازیر میشد بلند می شد میرفت عکس پسرشو از سجاده در می آورد و مدت ها خیره میشد .......... بعضی اوقاتم محفل شب های ما با دیوان حافظ گرم می شد منتظر می شدیم تا نوبت بهمون برسه و نیت کنیم اون وقت پدر بزرک دیوانو می گشود آروم آروم شروع به خوندن میکرد درست بود برا من که ن زیادی نداشتم حرفای بابا بزرگ سخت بود برام اما به هر حال یک اثری رو در پی داشت که به دیوان حافظ ایمان آوردم
حافظی که من می شناسم ایمانش آمیزه ای از معنویت و در حین حال یگانه شریعت-طریقت و حقیقیت است
بر فراز نردبان بنگر.بنگر آنچه را که ميبينی از فراز نردبان نوري به سوي قله ميايد که رنگ ارغوان دارد بيرنگي پيداست در آنجا که يکرنگي همي پيداست در آنجا حالا فهميدم وارد شدن در آن جايگاه آسان نيست و هر کسي به سادگي نمي تواند وارد شود و من هم نميتوانستم .من از آن دور بودم من نيز ميخواهم بدنبالش در قبسي از نورش در زير سايه اش از طريق مهر بانيش وارد شوم اما.......در به رويم بسته شد ازپشت پنجره هاي خانه هايشان مردم را مردم نشسته در پشت پنجره را رنگ اميزي ميکردند اول رنگ اصلي و واقعي آنها را ميزدودند ميترآشيدند خوب از بين مي بردند سپس خود زيبا و دل فريب با رنگ هاي مخصوص که امروز در اختييارشان قرار ميگرفت رنگشان مي کردند آري ساختمان هايي که آجر هايش قفس بود زندگي ميکردند آن ها مشغول تقطير آدم ها بودند ناگهان صدايي شنيدم وحشتناک و پر طنين .ميشنيدم که ((گرنخواهي رسوا هم رنگ جماعت شو ))اي دوست من بدان بهترين رنگ رنگ خدائي است و رنگ آميزي خدائي ميباشد که به انسان رنگ خدائي مي دهد ور نه چيز ديگر چه کسي بهتراز تو و چه رنگي بهتر از رنگ خدائي بر مناره ي بلند تاريخ در شهر بي کران ايستادم آن چنان که دور دست ها را به اندازه ي که بلندي جايگاهم اجازه مي دهد
ميبينم نظاره ي عجيبي بود شور است و هيجان ونور است و تاريکي روز است و شب حرکت است و سکون تاريکي و
شب و سکون......از دور دست ها تا به اين جا از گذشته تا کنون پرده ي نگاهم هر چه دور تر ميرود نوراني تر روشن تر
و پر هيجان تر است هر چه از گذشته دور تر ميشود به حال نزديک تر ميشود انسان ها .زندگي .آرزو.و....ها..............
همه عوض شده بودندهمه چيز عوضي شده بود هيچ چيز خودش نبود.........هيچ چيز و چيزي که خودش نباشد يعني نيست
انسان امروز تو ازلحاظ فکر و انديشه واضحشده اي از گذشته پيشرفته تر و شاد بتوان گفت که امروزي ها با گذشته ها از اين
جنبه قابل مقايسه نيستنداما اين حقيقت را نمي توان انکار کرد که از جنبه ي انساني و اخلاقي نه تنها پيشرفت ننموده بلکه عقب
رفته و سير قهقرائي نموذه است آيا اين گونه ......نيست ؟
یه مثل فرانسوی میگه کسی که به امید شانس زنده باشد سال ها قبل مرده است دوستای خوبم این فرق میکنه با گفته ی تروتی ویک نویسنده ی آمریکایی که میگه ما یوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید شاید به نظر شما خیلی ساده .......باشه اما باور کنیم که امید خوددمون رو نباید به شانس واگذار کنیم بلکه این شانس هست که با امید زنده است
کنفوسيوس درآنچه مشکوک هستي ساکت باش و از باقي کمتر سخن بران تا کمتر خطا کني پاسکال آیا می خواهید حرف شما را باور کنند؟ از خود سخن نگویید! تاپلئون آن قدر شکست خوردمتا راه شکست دادن را آموختم بالانس اگر هر روز راه عوض کني هرگز به مقصد نخواهي رسيد
سگي مي رفت و به راه استخواني ازآن پهلو گرفته به آب گذر کرد سايه ي استخوان در آب بديد و دهان باز کرد و انچه داشت از دهان بيفتاد ماهي درآمد وبه ربود قابوس نامه اندر این کشتی و این بحر عمیق نا خدا باشد خدا اینجا رفیق
نا خدا در بحر تو باشد خدا کی شود این نا خدا از تو جد
اندر این دریا خدایت نا خداست غم مخور چون نا خدا این جا خداست از یه بزرگی به یاد دارم که گفته
نوع آمیختگی هستی و نیستی در حرکت انتزاعی و تخیلی است نه عینی ..............
اولش خیلی برام عجیب بود اما مدتی طول کشید تا برام یه باور شه که عینی بودن همه ی
حیثیات شناخت و عاری بودن آن از از جنبه ی ذهنی یا وجود جنبه ی ذهنی در ادراک مجرد تشخیص این پدیده الزامی هست
کودکان آباد می کنند سپس ویران می کنند خانه می سازند سپس آن را خراب می کنند زیرا به آن دلبستگی ندارند
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن که ذهن پویای تو فردای روشن غرور را درک خواهد کردو رصد خواهد کرد یک فلک ستاره را که بر ستیغ دانایی و توانایی تو پولک می ریزد و سوگند به نجم که تقویم آینده را تو ورق خواهی زد بدان همان گوهر است که از طلوع طلایی دشت خورشیدی تر است...............
|
|




